امشب داشتم درباره سختی های دوری رقیه از بقیه ما حرف می زدم و بحث به اینجا کشیده شد که مامان گفته بود ما هر جای دنیا هم که باشیم، اگر بداند که در امان هستیم، خیالش راحت است. دیدم اشک در صورت سارا جمع شده و بی صدا گریه می کند. خواستم بغلش کنم، اما مقاومت کرد. فکر می کنم می ترسید که نتواند جلوی گریه اش را بگیرد.
شب هر کاری کردم خوابم نبرد. کمی در رختخواب بغلش کردم، اما آرام نشدم. کمی در خانه راه رفتم و به رختخواب برگشتم و دستش را روی صورتم گذاشتم. آرامتر شدم و حتی نزدیک بود گریه ام بگیرد. بی خیال خواب شدم و تصمیم گرفتم آبی سرم را به کارهای دیگر گرم کنم.
بعید نیست خراب بودن کولر و گرمای اتاق هم به بی خوابی ام کمک کرده باشد. انگار سارا زیاد از سرما خوشش نمی آید.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 5:26 توسط بی نقاب |
برچسب:
نویسنده: ماهان مقدم
تاريخ: جمعه
20 مرداد
1396 ساعت: 8:27